عاشق صدای بارونم
آینه بهترین دوستمــه ؛ خیلی سخته که بخوای از عشقت دل بِکَنی،و خیلی ویران کننده است که خود عشقت بخواد از اون دل بِکَنی.. هـــی لعــنــتــی ... یه کسی هست که هر چند وقت یه بار میاد یه سر به این وبلاگ میزنه پیام خصوصی میزاره و توهین میکنه.عزیز من من متوجه منظورت نمیشم حداقل خودتو معرفی کن ببینم کی هستی هستند کسانی که از شدت دلتنگی به کما رفته اند ... دلی که تنگ تواست و هوای تو دارد عنان خویش سپرده دلم به دستانت ز دل صدای غریبی به گوش می آید کشیده نقش نگاهت دلم به سینه ی خود رسیده به آخر نفس ، دوباره دلم دیگر هوای برگرداندنت را ندارم... پیــــر می شــود آدمــی ..اگــــر ،عـزیـزش را صـــدا کــــند ..و جـــوابـی نشــنَود !! هیچ لذتی بالاتر از این نیست که دست عشقتو تو دستات گرفته باشی و مجبور باشی با دست چپ دنده عوض کنی بــرای دیـــدن تــو خوابـــــ هــا دیــده ام .. دلم نگرفته از اینکه رفته ای برای تو میمیرم تمام سپاسم ازآن کسی که به من نیازى نداشت اما فراموشم نکرد. “کوروش کبیر” امـا اکنــــون دوستانم می گویند: شاعری ! ولی من که شعر بلد نیستم .. می گویند: عاشق شده ای ! اما من عشق هم بلد نیستم .. " تو را دوست می دارم" ساده و صمیمی . من تنها همین را بلد هستم...! غم می بارد از حرفهایم.... با چتر بخوان نوشته هایم را..! باران بهانه است... آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است... چه دعایی کنمت بهتر از این ؛ که خدا پنجره ای رو به اتاقت باشد.... عشق محتاج نگاهت باشد عقل لبریز زبانت باشد ودلت وصل خدایت باشد از آدمای خودخواه و مغرور که فقط خواسته های خودشون رو میبینن بدم میاد پ ن : بودن با بعضی آدم ها فقط وقت آدم رو تلف میکنه پ ن : فهم و شعور چیز خوبیه کاش همه داشته باشن! با توام! چتر دلت را ببند... بگذار باران ببارد... خیس تر از این که نمی شوی...تو را آب برده است... فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛ فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛ فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛ فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛ فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی! فقراینه که تخت جمشیدو ندیده باشی و واسه تعطیلات بری آثارباستانی یونان وچین وببینی فقراینه که ماشینتوروی خط عابرپیاده بذاری وبعدش بگی حالا مگه چی شده فقراینه که آشغال ازماشینت بریزی بیرون وبعدش بگی با1آشغال من خیابون کثیف نمی شه! پ ن :واقعا چرا بعضی از ما آدما چیزایی که برای خودمون میخوایم برای دیگران نمیخوایم؟ این از خودخواهیمون نیست؟ هر رهگذری محرم اسرار نگردد ... صحرای نمکزار چمن زار نگردد.... هر جا که رسیدی رفاقت مکن ای دوست ... هر بی سر و پا یار وفادار نگردد عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند . هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود تو پر از بارانی من بری از بر و بارم من پر از هوای مهرم گرچه دورم از تو چشم امیدم را شعر از : سیذارتا http://sizarta.blog.com نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت ...غصه هم خواهد رفت آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز پ ن:٣...٢...١... لبخند! مُدام گفتی خیالت تخت من وفادارم ! و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازیِ تو با دیگری.... هر آنچه خواستم نیامد به دست چون که بیگانه بودم به این دنیای پست پی آب بودم کوزه به دست چون که آب یافتم ، کوزه شکست من به باکره بودن قلب فاحشه ها و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم ... قلب فاحشه ها در حسرت عشق ابراز نشده و ذهن باکره ها اسیر موجی از غریزه های ارضا نشده........ پ ن:اینو یه جایی خوندم.بنظرتون چقدر درسته؟ قصه ی آن دختر نابینا را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت از تمام دنیا تنفر داشت ؛ََ دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر بتوانم دنیا را برای یک لحظه ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر ، آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش را : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی » همه ی فعل هایم ماضی اند،ماضی بعید،ماضی خیلی خیلی بعید.دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...!! دیروز خیلی روز خوبی بود روحیه م عوض شد با ماشین یکی از بچه ها 4 نفری رفتیم پارک جمشیدیه وقت ناهار چقدر خندیدیم.منکه نتونستم ناهار بخورم انقدر که خندیده بودم! ٩ صبح زدیم بیرون دیگه وقتی برگشتیم5 بعداز ظهر بود جاتون خالی خیلی خوش گذشت
هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او وجز با او نمی خواهی ! دلم درد می کند ........ انگار خام بودند، خیال هایی که به خوردم داده بودی !!! هیچ گاه ندانستم باران پا جای پای تو می گذارد، یا این تویی که بوی خاک باران خورده می دهی.... بلاخره تونستم برم سر کار! چند روزه به اتفاق یکی از استادا داریم یه طرح نقاشی رو روی یکی از دیوارهای شهر میکشیم. همین که عکسشو گذاشتم فکر نمیکردم که انقدر سخت باشه.رفتن روی داربست بالای یه ساختمون چند طبقه و کشیدن نقاشی!!! اما در عین حال لذت بخشه اینگونه نگاه کنید... مرد را به عقلش نه به ثروتش زن را به وفایش نه به جمالش دوست را به محبتش نه به کلامش عاشق را به صبرش نه به ادعایش مال را به برکتش نه به مقدارش خانه را به آرامشش نه به اندازه اش اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش غذا را به کیفیتش نه به کمیتش درس را به استادش نه به سختیش دانشمند را به علمش نه به مدرکش مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش دل را به پاکیش نه به صاحبش جسم را به سلامتش نه به لاغریش سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد پ ن: این شعر مال فاضل نظری هستش که چند روز پیش مهمون یه برنامه تلویزیونی بود و آخر برنامه مجری بیت اول شعرو خوند خیلی ازین شعرش خوشم اومد به خاطر همین پیداش کردم و گذاشتم توی وبلاگم سپیدی رنگ باخت سیاهی نزدیک است پا به تاریکی میگذاری تابش را ندارم لبخند میزنم اما... ایستاده میمیرم... مصطفی نقی پور 17-1-90 پ ن:خیلی عوض شدی دیگه اون آدم سابق نیستی. بین خودمون بمونه خودم میدونم چه خبره !!! یه غمی توی وجودمه که چند وقته داره باهام دستو پنجه نرم میکنه به هم ریختم داره بارون میاد یه گوشه دنج میخوام... سال نو داره میاد اما همه چیز عادیه.مثل روز های دیگه ی سال .اون حس متفاوت که سال های پیش داشتم امسال ندارم. سال 89 هم تموم شد. خیلی زود گذشت. بهار همیشه شادی میاره.الان که دارم این پست رو مینویسم پنجره اتاقم بازه ،همین نسیم خنکی که داره میاد بهم امید روزای خوب رو میده. براتون توی سال جدید آرزوی موفقیت میکنم و سلامتی که از همه چیز بهتره. عیدتون مبارک خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ، یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده از سالها تقویم میماند و از من استخوانهایی که تو را دوست داشتند اینم دومین کار نقاشیم بلاخره تمومش کردم چند روز بود که میخواستم بذارمش تو وبلاگم امروز دیگه گذاشتم چطوره؟! این سایت نگارخونه رو هم فعلا بستن آخه یکی نیست بگه ماچه گناهی کردیم که تا یه اغتشاش میشه نگارخونه رو تعطیل میکنن!!! تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که اب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به ارزوهای مهال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم این مطلبو توی یکی از انجمن های تبیان خوندم جالب بود گذاشتم اینجا تست احساسات امروز روز خوبی نبود هنوز تابلوم تموم نشده یه غمی توی وجودم هست که نمیدونم چیه انگار دلم گرفته احساس خوبی ندارم درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی ست که گدایی را قناعت بی عرضگی را صبر و این حماقت را حکمت خدا می دانند.. گاندی ای تمام فکر من در روز شب پ ن:اگه کسی میدونه شاعر این شعر کیه به من بگه ممنون میشم این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. یک انتقاد سازنده, بهتر از هزار تعریف مخرب است. شبی به خلوت من از پی نظاره بیا در شبان غم تنهایی خویش پ ن:خیلی این شعر رو دوست دارم یه تیکه از شعر آبی خاکستری سیاه از حمید مصدق راست میگن که آدم ارزش چیزی رو که داره وقتی میفهمه که از دستش میده یادمه یه روزی تیم فوتبالمون به راحتی تیم های آسیا رو میبرد اما همین مطبوعات و بعضی برنامه های رادیو و تلویزیون درباره اون تیم و سرمربیش و رئیس فدراسیونش بد میگفتن میگفتن این مربی در حد فوتبال ایران نیست! از هر ایراد کوچیک یه کوه میساختن تا فدراسیون فوتبال رو ضعیف جلوه بدن.اون موقع تازه داشت فوتبال ایران رشد میکرد بهشون تبریک میگم.میتونن حالا از باخت های پی درپی فوتبال لذت ببرن. کسایی که از فوتبال چیزی نمیفهمن واسش تصمیم میگیرن و برای ریاست خودشون حاضرن هر بلایی سر این فوتبال بیارن چوبشو هم این ملت میخوره این باخت ها دست پخت اوناست و همین طور اون رئیس سابق تربیت بدنی چشمام رو روی هم میذارم تا نبینم چقدر عقبم! بی خیالی مثل استامینوفن میمونه واسه بدنی که درد میکنه اما باید توی این فاصله که درد نداری یه فکری به حال مریضیت بکنی وگر نه این درد ممکنه انقدر پیش بره که تمام عمر توی وجودت بمونه باید از نو شروع کنم با یه اراده قوی با روحیه خوب از خدا میخوام کمکم کنه پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد! مظلومیت خاصی دارد! باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او! در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد! نه پر و بال و ریخته اش!! آنجا که قلبی می شکند، آدم ها سه دسته می شوند، عده ای دل را به در یا می زنند و باز هم عاشق می شوند. و عده ای رویای شهر عشق را برای همیشه از یاد می برند. ولی عده ای تا ابد در تردید می مانند. پ.ن: به عنوان هم دقت کنید ... کم روییم همیشه مایه ی دردسرم بوده آزارم میده خدایا دوست بدار آنهایی را که دوستمان دارند و نمی دانیم! دلگیرم با اینکه دور و برم کلی آدم وجود داره اما احساس تنهایی میکنم چیزایی میشنوم و میبینم که برام قابل توجیه نیست تو این دنیا احساس غربت میکنم کسی که با من همصدا باشه پیدا نمیکنم از این جامعه و افکار مردمش احساس ترس میکنم دلگیرم... وقتی یه بار ازدوست ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده دیروز که از بیرون اومدم دیدم از پشت پنجره یه صدایی میاد پرده رو کنار زدم تا ببینم صدای چیه چشمم افتاد به گنجشک کوچیکی که پشت پنجره نشسته بود و به زمین و چارچوب پنجره نوک میزد از فرصت استفاده کردمو این عکس رو ازش گرفتم گاهی وقتا که غذایی اضافه میاد پایین همین پنجره روی زمین براشون میریزیم اونوقت اینجا پر میشه از گنجشک تو این فصل از سال که هوا آلوده میشه این بیچاره ها هم حال و روز خوبی ندارن ------------------------------------------------------ ای چراغ هر بهانه یادته.. __________________________________________________________________ عکس از سروش ابراهیمی: این روزا همش استرس امتحان دارم کارای طراحی و نقاشیمو یکی یکی دارم میذارم تو سایت نگارخانه اگه دوست داشتین یه سر بزنین: عطش نفس های گرم می کند عبور / نفس بادی ملایم می آید از دور / آری یار قدیمی / پائیز است / دنیای سبز طبیعت / هزار رنگ می شود / سایه سقوط دریا / هفت رنگ می شود / درخت جلوه می کند / باغ غمزه می کند / پائیز / افسونگری می کند / برگ ها زرد و سرخ و سبزش را / بر سر قدم های تو / بی ریا و بی ادعا / می ریزاند / و تو / چه بی اعتنا / بر روی برگ های خوش صدا / پا می گذاری / خش خش برگ های پائیزی / می نوازند / با خون بهاء / وجودشان / هدیه ای برای تو / پائیز / چه عاشقانه / برگ های رنگین را / قربانی تو می کند _______________________________________________________________________________________________ پ ن: عکس و نوشته مربوط میشه به آقا یا خانم نادر علی. پروفایل ایشون در نگارخانه: زمان را پ ن: چقدر خوب گفته واقعا همینطوره درخت را به نام برگ امشب رفتم گشتم یه عکس از کلاس دومم پیدا کردم همین بهونه ای شد تا عکس های قدیمیمو یه دور نگاه کنم و خاطره های گذشته برام زنده بشه چقدر خوبه آدم یه یادی از گذشته ها بکنه اگه گفتین من کدومم؟!!!! امروز رفتم کلاس نقاشی رنگ روغن ثبت نام کردم وقتی رفتم سر کلاس چی دیدم؟!!! معلم کلاس دوم ابتداییم بهترین معلم دنیا! اون موقع که ٨ سالم بود و میرفتم سر کلاس دوم ابتدایی فکرشم نمیکردم ١۴ سال بعد با معلمم هم کلاس بشم! هنوزم مثل همون وقتا مهربونه! چقدر جالب شده،هفته پیش هم یکی از هم کلاسی های اول ابتداییمو دیدم تو همون هفته یه کاری برام پیش اومد که رفتم محله ای که ١٣-١۴ سال پیش زندگی میکردیم یعنی اتفاق بعدی چیه؟!!!! دیروز گذرم به محله قدیممون افتاد قدم به کوچه های دوران کودکیم گذاشتم یه خونه توی یه کوچه بن بست.تا ته کوچه رفتم ،وقتی پامو توی کوچه گذاشتم خاطرات ریز و درشت بچه گیم زنده شد، دلم گرفت... یادش بخیر توی همین کوچه دست داداش کوچولوم رو میگرفتم و میرفتیم مغازه تا خرید کنیم همسایه هامون دوستایی که داشتم ،باهم توی همین کوچه فوتبال بازی میکردیم یه بار با توپ زدم شیشه یکی از همسایه هارو شکوندم ! حالا اون بچه ها کجان؟ امروز دانشگاه نرفتم گفتم عوضش برم کتابخونه که یکمی به درسام برسم ولی اصلا دست و دلم به درس خوندن نرفت کلی فکر توی سرم دارم خوشحالم که طرز فکرش عوض شده بعضی تجربه ها بهای سنگینی داره اما اگه یه درسی بشه واسه زندگی آینده ارزشش رو داره به شرطی که اشتباه ها مدام تکرار نشه خیلی ها اشتباه میکنن اما متوجه نیستن و اشتباهاتشون رو دوباره تکرار میکنن مطمئنم کسی که باهاش صحبت کرده آدم با فهم و شعوری بوده امیدوارم که تغییر در حد حرف نباشه شاید هم این کامنت مال همون آدم فهیم باشه!نمیدونم شاید ،ولی این حرفارو قبول دارم زبون آدما میتونه بهتر بچرخه اتفاقا کار آسونیه اما وقتی بهتر چرخیدن زبون اثری روی طرف نداشته باشه آدم مجبوره با طرفش مثل خود طرف صحبت کنه یعنی به زبون خودش حرف بزنه تا متوجه بشه باید اعتماد کنی تا اعتماد ببینی ولی وقتی تو اعتماد میکنی و طرف با کاراش مدام تورو بی اعتماد میکنه چه واکنشی باید نشون بدی؟وقتی یه چیزایی بهت ثابت میشه مطمئنا اون موقع نمیتونی بی تفاوت باشی گاهی وقتا آدما با حرفاشون آدمو از کاری که در حقشون کردی پشیمون میکنن و به این نتیجه میرسونن که ارزش دلسوزی رو ندارن شاید بهتر بود براش مینوشتم گریه کن گریه قشنگه... مهم نیست اصلا مهم نیست دیگه سر کار نمیرم انقد به بچه هایی که با هم بودیم عادت کردم که دلم نمیومد دیگه نرم ولی خوب چه میشه کرد هر اومدنی یه رفتنی هم داره دیگه دارم به پی سی نزدیک میشم!!!! فکر میکنم تند رفتم خوب نمیتونم ساکت بشینم و ببینم اون اشتباه های خودشو ندیده میگیره و همش منو مقصر میدونه در حالی که شروع اشتباه ها از طرف اون بوده به هر حال ترجیح دادم اون پست رو پاک کنم .دل خوشی ازش ندارم اما نمیخوام به خاطر حرفای من اشکاش سرازیر بشه حرفام تند بوده ولی کاش به حرفام فکر کنه کاش یکم انصاف داشته باشه و برای یه بارم که شده خودشو جای دیگران بزاره منو درک کنه کاری که هیچوقت نکرد میدونم که این پست رو میخونه یه روز یه لره بود، کریم خان زند .
یه روز یه رشتیه.. ! - یه روز یه ترکه، یه روز ما همه با هم بودیم.. ، حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، این مطلب رو توی یه وبلاگی خوندم دیدم بد نیست اینجا بذارم تا همه ببینن هرکی بخواد میتونه توی قلب تو بشینه خوب به خودت نگاه کن فرق منو تو اینه تردید خیلی چیز بدیه قرار گرفتن سر دوراهی نداشتن تجربه و گرفتن تصمیم ... منم و چندتا قناری با یه زندگی ساده یه درخت بید و سایه ش همینم واسه م زیاده منم و یه آشیونه که فقط اسمش یه خونه ست یه نهال گل نداده همینم واسه م زیاده منم و یه گلدون گل روی تاقچه ی اتاقم شده این گلدون کوچک وسعت تمام باغم نه گله از بیش و از کم نه گله از دل پر غم دوست دارم همینی که هست با تمام اشتیاقم پ ن : خیلی خوبه آدم از مال دنیا دل بکنه معمولا یه همچین آدمایی خیلی بخشنده هستن یعنی لارجن! شبای رفتن تو شبای بی ستاره ست ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست دیشب که این آهنگو گوش دادم دلم برای قدیما تنگ شد چه آرزو هایی داشتم ولی حالا روزای زندگیم داره یه جور دیگه رقم میخوره دلم اون روزای خوبو میخواد کاش میشد برگردم به گذشته و زندگیمو یه جور دیگه بسازم دلم میخواد زندگیمو تغییر بدم یه خونه تکونی حسابی اما اراده ای نیست انگیزه ای نیست سردرگمم... گاهی ظواهر انقدر فریبنده میشن که آدم نمیتونه درست رو از غلط تشخیص بده
ای آشفته خوابهای من برای دیدنتان پیر شده ام این روزها سر بر بالین که می گذارم سیاهی وجودم را فرا می گیرد شکسته شده ام از این خوابهای دیده و نادیده از این اندوه که دیگر بر شبهایم هم سنگینی می کند آن وقت ها خدا زیر بالشم بود سپید بود دنیا سپید بود اندوه سپید بود زندگی دوست داشتن دشمنی و خشم آن وقت ها سپید بود خدا این روزها دلم وان یکاد می خواهد دلم خدای زیر بالشم را می خواهد. پ ن: دلم مسافرت میخواد پ ن:همین روزا از این کار میام بیرون اصلا به درس هام نمیرسم کاش آدما با کارهای اشتباهشون باعث بی اعتمادی طرف مقابلشون نشن ... فکرم خراب شده. اصلا فکرشم نمیکردم یه روز به این حال و روز بیفتم شاید نباید بعضی آدما رو سرزنش کرد شاید تنهایی باعث میشه یکی با هرجور آدمی رابطه برقرار کنه شاید هرکسی تو این شرایط قرار بگیره ولی... ولی نمیدونم چی باعث میشه وقتی یکی رو دارن و میگن دوستش دارن قید دومی یا شاید چندمی رو نزنن کاش یکی جوابمو بده امروز یه روز خیلی خوب بود خدایا هیچوقت این احساس خوب رو ازم نگیر
یه آسمون آبی سقف اتاق منه شب های من پر خورشید مثل روزام روشنه... به قول بعضیا خدا در همین نزدیکی ست! به خدا سپردمشون بهتره دیگه بیشتر از این خودمو درگیر مسائل این آدم های بی اهمیت نکنم ضرر رو از هرجا جلوشو بگیری منفعته! بلاخره این ای دی اس ال ما هم بعد از 9 ماه وصل شد!فکر کنم مخابرات یه پورت خالی واسمون زایید!!!خدارو شکر راحت شدم از دست این دیال آپ عجب هواییه امروز.همونجوریه که من دوست دارم.کاش بارون بیاد و همه غم و غصه های دلم رو بشوره ببار ای بارون ببار دلا خون شو خون ببار ببار ای ابر بهار ببار ای بارون ببار این روزا خیلی وقت کم میارم هم کار هم دانشگاه باید آب بندی بشم! امیدوارم این آب بندی شدن به قیمت عقب افتادن درسم تموم نشه یه جاهای خالی تو زندگیم احساس میکنم یه کسی که بهم دلگرمی بده یه کسی که بهم روحیه بده دوستم داشته باشه دوستش داشته باشم همه چیز تموم شد نمیدونم امروز یه روز سیاهه یا سفید اما احساس تنهایی میکنم یه مدت طول میکشه تا عادت کنم از خدا میخوام کمکم کنه تا آینده رو خوب رقم بزنم برای همه آرزوی موفقیت میکنم
چــون وقتـــی گــریــه مــیکنـــم ، نــمـی خنــده ... !
((چارلی چاپلین ))
اون طوریم که تو فکر میکنی نیست .. شاید عاشقت بودم روزی ... ولی ببین بی تو هم زنده ام، هم زندگی میکنم ... فقط گاهی در این میان یادت زهر میکند به کامم زندگی را ...
همیـــــــــــــــن .
حرف نمیزنند ...
راه می روند ...
نفس میکشند ...
ولی چیزی حس نمیکنند !
...فقط فکر میکنند و
فکر میکنند و
فکر میکنند ...!
بگو تو فاصله ها را چگونه بردارد؟
... امین تر از تو نباشد به اوش بسپارد
هجوم بی کسی او را کنون می آزارد
دوچشم تر بکشد او به راه بگذارد
تمام ثانیه ها را چقدر بشمارد؟
هرجا که دلت می خواهد برو ...
فقط آرزو می کنم ...
...وفتی دوباره هوای من به سرت زد...
آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری ..
می آیـی .. لبخنـــــد می زنــی ..
و مــن فقطــ نــگاه می کنـــم ..!
برای مــن .. لبخنـــدِ .. تــو بهترین اتفاق دنیاست..!
...
دلگیرم از همه دوست داشتنهایی که گفتی ولی نداشتی...!!!
تو وانمود کن تب کرده ای
همین کافیست!!!
بــی تــ ــ ـــو و صــدای بـــ ـــ ــــوسـه هـایـت
در سکـــــــ...ــــوت نفـس گیـــــــــر ایـن شـــب هـای مهتـابــــــــــــــی
چـه کنـــــم ؟!
چگـونـــه
آرام کنــــــم آغــ ـــ ـــوش بــی آغــــــــوشـی هـایـم را؟!
چگـونـــــــــــــــــــــــــــه
عــ ــ ـــادت دهــم دل را بـا بــی تـــ ـــ ـــ ـــو بـــودن هـا ؟!
چگـونــه
بـا ایـن آتشفشـــان عشــ ــ ــق و تنهـــایـی هـا کنــــار بیــــایـم ؟!

من پر از بی برگی
تو پر از ابر بهار
من پر از دلتنگی
تو پر از حسرت چیدن
من پر از نفرت رفتن
تو پر از شوق رسیدن
تو پر از آتش مرداد
من غروب زرد پاییز
تو طلوع سرخ خرداد
تو به من نزدیکی
آتشت خواهم بود
من در این تاریکی
بر تو من خواهم دوخت
هرم چشمانت را
هدیه کن خواهم سوخت
![]()
و فقط یکنفر را دوست داشت
آدمها به همان خونسردی که آمدهاند
چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند
یکی در مه
...یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بیرحمترینشان در برف
آنچه بر جا میماند
رد پاییست و خاطرهای که هر از گاه
پس میزند مثل نسیم
پردههای اتاقت را!

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کس این جا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند :…نشد

این تست از کتاب" کوکولوژی" اثر «تاداهیاکو ناگاوو» و « ایسامو سایتو» که بازیهای جذاب و سرگرمکننده خودشناسی و روانشناسی را دربردارد، انتخاب شده این کتاب توسط چکاد سرامی و شاهین دهقان ترجمه شده است.
کوکولوژی (kokology) ترکیب دو واژه کوکورو (kokoro) به معنای ذهن، روح و احساسات در زبان ژاپنی و لوژی (logia) به معنای شناختن و مطالعه به زبان یونانی است.
مطالب و مباحث این کتاب برای هر فردی در سنین مختلف جذاب خواهد بود و به همین دلیل یکی از پرفروشترین کتابها در دو کشور آمریکا و ژاپن بوده است.
پرنده آبی
روزی پرنده ای آبی رنگ ناگهان از پنجره وارد اتاق شما میشود و در آنجا به دام می افتد.
چیزی در این پرنده شما را به خود جذب میکند و تصمیم میگیرید آن را نگه دارید.
اما روز بعد در عین شگفتی متوجه میشید رنگ پرنده از آبی به زرد تغییر کرده است.
این پرنده استثنایی دوباره تغییر رنگ می دهد و در صبح روز سوم به رنگ قرمز روشن در می آید و در روز چهارم سیاه رنگ است.
سوال؟
اکنون روز پنجم است، وقتی از خواب برمی خیزید این پرنده چه رنگی است؟
1. پرنده تغییر رنگ نمی دهد و سیاه باقی می ماند.
2. پرنده به رنگ آبی که در ابتدا داشت باز میگردد.
3. پرنده سفید می شود.
4. پرنده طلایی می شود.
جواب ها باید در همین 4 جواب بالا جستجو بشه و رنگ های دیگه مثل سبز ، بنفش ، زرد و بی رنگ مد نظر نیست.
خوب فکر کنید، هر وقت به نتیجه رسیدید پایین این ایمیل رو بخونید
با توجه به توضیحات بالا باید متوجه شده باشید که به هیچ وجه سرکاری نیست.
پس با احساس خودتون جواب بدید و بعد جواب رو ببینید!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جواب تست شناخت احساسات :
پرنده ای که در اتاق شما بدام افتاد، نماد خوشبختی است، اما ناگهان تغییر رنگ داد و در شما دلهره و اضطرابی نسبت به ناپایداری خوشی و شادمانی بوجود آورد.
عکس العمل شما در این وضعیت نشان دهنده ی پاسخ شما به مشکلات و بلاتکلیفی ها در زندگی واقعی است.
1. کسانی که گفتند پرنده سیاه باقی میماند دیدگاهی بدبینانه دارند.
آیا شما باور دارید اوضاع هیچ وقت بهبود نمی یابد؟ به یاد داشته باشید همیشه پایان شبه سیه سپید است.
2. کسانی که گفتند پرنده دوباره آبی میشود خوش بین و عمل گرا هستند.
شما باور دارید زندگی ترکیبی از خوب و بد است و مقابله کردن و سرسختی نشان دادن در برابر این واقعیت سودمند نیست. مشقات و ناملایمات را با خونسردی می پذیرید و اجازه می دهید زندگی روال طبیعی خود را طی کند. این دیدگاه باعث میشود از تلاطم ناملایمات و سختیها با موفقیت بیرون آیید.
3. کسانی که گفتند پرنده سفید میشود در برابر فشارهای زندگی مصمم و خونسردند.
شما در زمان بحران وقت خود را در تردید و دودلی تلف نمی کنید اگر وضعیت بغرنج شود ترجیح میدهید جلوی ضرر را بگیرید و به دنبال راه دیگری برای رسیدن به هدفتان می گردید و در غم و اندوه گرفتار نمی شوید. این روش محتاطانه بدین معنی است که اوضاع بطور طبیعی بر وفق مراد شما پیش خواهد رفت.
4. کسانی که گفتند پرنده طلایی میشود ، بی باک و نترس هستند.
شما معنی بحران را نمیدانید برای شما هر بحرانی ، یک فرصت است. این جمله ناپلئون که گفته است «غیر ممکن ... ، این واژه فرانسوی نیست » درمورد شما صدق میکند. اما مواظب باشید این اعتماد به نفس زیاد ، مرز بین شجاعت و حماقت را از بین نبرد
ای همه هزیان من در سوز و طب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل به گل پنهان شده
آه ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگهایم چنان خون گمشده
در میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای قهر و ناز و خشم تو
ای بهشت دلکش موعود من
خون گرم زندگی در بود من
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جز تو کی دارم بجز تو گفتگو
ای بگوشم گوشوار آرزو
گرچه یاران غافلند از یاد من
از دل دیوانه ی نا شاد من
عشق تو چون در دلم باشد چه غم
چون که تا روز قیامت با توام
آه من دیوانه ام دیوانه ام
جز تو با خلق جهان بیگانه ام بیگانه ام
دوستت دارم تو می خواهی مرا
باز می ترسم نمی دانم چرا
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت
یا فرو بنشیند این سوز تبت
آه می ترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود
گر ز دریا قطره ای هم کم شود
مرغ دریا سینه اش پر غم شود
ای دلت دریای پاک و روشنم
مرغ بوطیمار ِ این دریا منم
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.
((ادوارد مانه))
به چشمهای درخشان تر از ستاره بیا
اگر چو ماه به وقت سحر برون رفتی
به شب که تیره شود آسمان
دوباره بیا
دو گوش خویش به پروین و زهره آذین کن
به خلوت شب من با دو گوشواره بیا
به پیش جمع کلامی مخواه از لب من
به چشم من نظری کن به یک اشاره بیا
اگر که گریه ی ما را ندیده یی هرگز
شبی به خلوت من از پی نظاره بیا ...
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند.

از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون
سرخ گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
این ترانه و آهنگو خیلی دوست دارم تازه گیا گوگوش بازخونیش کرده

هوا سرد بود و
خدا نزدیک
دلم پر بود و
جاده سنگین
صدایم میلرزید
خدا می خندید
چشمم می گرییست
خدا مرا میدید
هوا سرد بود و .......
....خدا نزدیک........

کاسه ای نیست
تا که لبریز شود
فضیلتی رونده دارد
بسان آب
و صراحت مکرری
بسان سال
اما
لحظه هایی
به وسعت نامریی یک خاطره
باز می گرداند آب را
به سرچشمه
و می برد دل را
به کهن سردابه ها
تا نوازش دهد
خاطرات بودنی قدیم را
بهار را به نام گل
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!



ساده زیست ، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد …
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و … !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم .. ؛
خیلی خوش می گذره
بذار خیال کنم هنوز ، ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و ، هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز ، یه لحظه از نیازتم
اگه تموم قصه مون ، هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز ، پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات ، غروب که میشه یاد من می افتی
بذار خیال کنم منم ، اون که دلِت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی ، پر میشی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری ، اون که هنوز همنفسه
بذار خیال کنم منم ، اونی که بودنش بسه
بذار خیال کنم...
ببار ای بارون ببار...
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
| Design By : Pichak |


