دفتر مشق

عاشق صدای بارونم

آدمی که می خواهد برود
می رود
داد نمی زند که من دارم می روم
آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود...
داد می زند که نگذارند برود!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

کاش نبودم
و تو میفهمیدی آنگاه که هستم چه با ارزش است ... !!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

سگ بفهمه دوسش داری باوفا میشه ... آدم بفهمه دوسش داری ، هار
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

آینه بهترین دوستمــه ؛

چــون وقتـــی‌ گــریــه مــی‌کنـــم ، نــمـی خنــده ... !

((چارلی چاپلین ))

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

خیلی سخته که بخوای از عشقت دل بِکَنی،و خیلی ویران کننده است که خود عشقت بخواد از اون دل بِکَنی..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هـــی لعــنــتــی ...
اون طوریم که تو فکر میکنی نیست .. شاید عاشقت بودم روزی ... ولی ببین بی تو هم زنده ام، هم زندگی میکنم ... فقط گاهی در این میان یادت زهر میکند به کامم زندگی را ...
همیـــــــــــــــن .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

متنفرم از اینهایی که اسم هرزه گی هاشون را "آزادی" و نگرانیهاموم را "گیر" میزارن و برای بی تفاوتیهاشون "اعتماد" را بهانه می کنند ...!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

میگن عشـــ ـــق یعنی هیچ وقت از نگاه کردنش سیر نشی حتی اگه اون نبیندت . .
ولی من دلم تنگ کسی هستم
که به دل تنگی من
میخندد..!!!.
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دور تر بـایســتـــ ...!

مهـرَبانــ کـه میـشوی

دلـمــ بیشتَـر تـنگــ میـشوَد !
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم ! دیگه
دوستت ندارم …..
وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که
میری ….. مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست…. !
اما …. نمیدانم
چه حکمتیست که آدمی همیشه اینجور وقتها میشنود : به جهنم ..
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

من دیوونه تر می شم و تو...

نگاهم می کنی

هوار می زنم و تو ...
...
نگاهم می کنی

سر به دیوار می کوبم و تو ...

نگاهم می کنی

متلاشی می شوم و تو ...

نگاهم می کنی

ذره هامو نا امیدانه جمع می کنم . کنار هم می چینم ،به هم می چسبانم و به بالا نگاه می کنم،

و تو با لبخند نگاهم می کنی .

به هر حال دست بکاری نمی شوی

تا من بزرگ تر شوم و آگاهی پیدا کنم .

نمی دانم کار کدام یکی از ما سخت تر است ؟

پرهیزگاری تو یا دست تنهایی من ؟!!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

یه کسی هست که هر چند وقت یه بار میاد یه سر به این وبلاگ میزنه پیام خصوصی میزاره و توهین میکنه.عزیز من من متوجه منظورت نمیشم حداقل خودتو معرفی کن ببینم کی هستی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

چقدر تحملش سخته
شکست خورده
غم داره
تو میای بهش آرامش میدی
خوب میشه
... اما دیگه تورو دوست نداره
همون قبلی رو میخواد
پشت پا میزنه به همه چیز و میزاره میره...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق روی دلم خوب می شود ...!!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هستند کسانی که از شدت دلتنگی به کما رفته اند ...
حرف نمیزنند ...
راه می روند ...
نفس میکشند ...
ولی چیزی حس نمیکنند !
...فقط فکر میکنند و
فکر میکنند و
فکر میکنند ...!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

آدما مثل عکسا هستن ؛

زیادی که بزرگشون کنی ،

کیفیتشون میاد پایین !
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

صبر فریب بزرگیست،
دیریست با غوره ها کلنجار می روم؛
حلوا نمی شود!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

اگر روزی خواسته و ناخواسته به احساس من خندیدی
یا اگر از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدی
گناهت را نمی بخشم !
اگر بد کردی و هرگز به روی خود نیاوردی
اگر من مهربان بودم و تو نامهربان بودی
... برای دیگران سبز و برای من خزان بودی
گناهت را نمی بخشم !
چه شبها را که من با یاد تو سحر کردم
چه عمری را بیهوده به پای تو هدر کردم
گناهت را نمی بخشم !
چرا روزم سیه کردی ؟؟؟
گناهت را نمی بخشم ...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

امروز دوباره دلم شکست...
از همان جای قبلی...!
کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی...!
کاش میشد فریاد بزنم: "پایان"
دلم خیلی گرفته ...
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد!
آدمها از دور دوست داشتنی ترند.....
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

عزیز زیباست،زیبا عزیز نیست.



جنگ و صلح"لئو تولستوی"
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دلی که تنگ تواست و هوای تو دارد
بگو تو فاصله ها را چگونه بردارد؟

عنان خویش سپرده دلم به دستانت
... امین تر از تو نباشد به اوش بسپارد

ز دل صدای غریبی به گوش می آید
هجوم بی کسی او را کنون می آزارد

کشیده نقش نگاهت دلم به سینه ی خود
دوچشم تر بکشد او به راه بگذارد

رسیده به آخر نفس ، دوباره دلم
تمام ثانیه ها را چقدر بشمارد؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم...

هرجا که دلت می خواهد برو ...

فقط آرزو می کنم ...

...وفتی دوباره هوای من به سرت زد...

آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری ..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

پیــــر می شــود آدمــی ..اگــــر ،عـزیـزش را صـــدا کــــند ..و جـــوابـی نشــنَود !!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که دست عشقتو تو دستات گرفته باشی و مجبور باشی با دست چپ دنده عوض کنی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

بــرای دیـــدن تــو خوابـــــ هــا دیــده ام ..

می آیـی .. لبخنـــــد می زنــی ..

و مــن فقطــ نــگاه می کنـــم ..!

برای مــن .. لبخنـــدِ .. تــو بهترین اتفاق دنیاست..!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دلم نگرفته از اینکه رفته ای

...
دلگیرم از همه دوست داشتنهایی که گفتی ولی نداشتی...!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

برای تو میمیرم

تو وانمود کن تب کرده ای

همین کافیست!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

" دل به دلم" ندادی
" دست در دست ام " هم نگذاشتی
" پا به پا " با من نیامدی
تو را بخــــــــــدا برو
" سر به سـرم " نگذار
قول اش را به بیـــــــــابان داده ام ...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هزار کعبه هم که باشد,
تو تنهاترین بت, برای منی!
مسلمان هم که باشم, چه فایده دارد
وقتی دل و دین و دنیای مرا,
به نگاهی, با خود می بری!!!؟
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

تنهایی یعنـی
این هـمه آغوش واســه تو بازه
اما .....
تو همونیــو میخوای که بهتــ پـشت کرده...!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

بـــــدتــر از رفتن،
گندیست که انسان ها به
باور یکدیگر می زنند.......
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

آماج غمم
در پی دلدار رمیده.
بیداد جفا
بر تن عشاق تنیده.
بیمار تو ام
ای ره آمال بریده
کم کن هنرت!
داد به آفاق رسیده.
چشمت به هوا
باز به اغیار خمیده!!؟
از تیغ زبانت
رگ احساس بریده.
سهراب کشی،
رسم نویی بر رخ افلاک کشیده.
فرهاد اساطیر تو در آخر قصه
بر دامن شیرین،سفر مرگ گزیده
(محمد)
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

 درختان به من آموختند:
پایبندی هر کس به اندازه ی ریشه ی اوست به هر درختی نمیتوان تکیه کرد!!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

 درختان به من آموختند:
پایبندی هر کس به اندازه ی ریشه ی اوست به هر درختی نمیتوان تکیه کرد!!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

 درختان به من آموختند:
پایبندی هر کس به اندازه ی ریشه ی اوست به هر درختی نمیتوان تکیه کرد!!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

رابطه از اونجایی خراب میشه... که تو ناراحتش کنی و دیگری آرومش.....
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

وقتی دلت گرفته ؛
وقتی غمگینی ...
وقتی از زندگی سیری ،
حواستو خیلی جمع کن ... !
چون طعمۀ خوبی هستی ... !!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺗﺼﺎﺣﺐ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﻮﺍﻓﻘﻪ
ﻫﻨﺮ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺟــﻠﺪﺕ ﺑﺸﻪ
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ پرﻫﺎﺵ ﻗﯿﭽﯽ ﺑﺸﻪ
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

آنان که عشق را می فهمند عذاب میکشند و آنان که عشق را نمی فهمند عذاب میدهند.....!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دنیایم را میدهم برای لبخندت،هراسی نیست شاد که باشی دوباره دنیا از آن من است.
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

 تمام قندهای توی دلم را آب کردم برای تو ، تویی که چایت را همیشه تلخ می خوری
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

باتو ام
" آینه "
محض رضای خدا
برای یکبار هم شده
به جای چشم هایم
... دلم را نشان بده
تا ـ بدانند ـ
دیوار ِ دلم
آنقدرها هم که فکر می کنند
کوتاه نیست
فقط...
گاهی زیادی
ـ کوتاه میآید !!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

کسی که معنای نگاهت را نمی فهمد توضیح های طولانیت را هم نخواهد فهمید...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

آهای تویی که الان خیلی ساده از کنارم رد میشی
یه روزی
یه جایی
قدرمو میدونی و دلتنگم میشی
خیلی دلتنگ...
ولی اون موقع دیگه نه ردپایی از من هست و نه عشقم
حالا برو...
زودتر برو...
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

تمام سپاسم ازآن کسی که به من نیازى نداشت اما فراموشم نکرد. “کوروش کبیر”

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

امـا اکنــــون

بــی تــ ــ ـــو و صــدای بـــ ـــ ــــوسـه هـایـت

در سکـــــــ...ــــوت نفـس گیـــــــــر ایـن شـــب هـای مهتـابــــــــــــــی

چـه کنـــــم ؟!

چگـونـــه

آرام کنــــــم آغــ ـــ ـــوش بــی آغــــــــوشـی هـایـم را؟!

چگـونـــــــــــــــــــــــــــه

عــ ــ ـــادت دهــم دل را بـا بــی تـــ ـــ ـــ ـــو بـــودن هـا ؟!

چگـونــه

بـا ایـن آتشفشـــان عشــ ــ ــق و تنهـــایـی هـا کنــــار بیــــایـم ؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﻭ ﺳﺮﻣﺎ ﺩﺳﺘــﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ . ﺩﺭ ﺟﯿﺒــــﺖ ﺑـــﮕﺬﺍﺭﺷﺎﻥ ، ﺷﺎﯾﺪ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻪ ﺟﯿﺒﺖ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ، ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

در زندگــــــــی ام به هیچکـــــــس خیـــانت نکـــــــــردم...جـــز خـــودم...وفــــای بــه تــو، خیــــانت بـــه خـــودم بـــود !!
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

همیشه حرارت لازم نیست...گاهی از سردی یک نگاه... میتوان آتش گرفت
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هرچند نمی دانم خواب هایت را با که شریک می شوی،اما هنوز شریک تمام بی خوابی های من تویی...
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

میدانم از خود خواهی است که تو را برای خود میخواهم و تو هم آنقدر رئوفی که خود را متعلق به همه میدانی...!!
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

بغض نیمه‌کاره,تکرار دروغ‌هایت,گلویم را می‌فشارد! از ساده‌لوحی بی‌شرم خاطراتم بیزارم, آنگاه که از خودم می‌پرسم:
«هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ»
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

سه وقت دعا برآورده میشه.
وقت اذان
وقت باریدن بارون
وقتی که دلی بشکنه ...
اما من وقت اذان ،
زیر بارون ،
با دلی شکسته دعا میکنم هیچ وقت دلت نشکنه .
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دوستانم می گویند: شاعری ! ولی من که شعر بلد نیستم .. می گویند: عاشق شده ای ! اما من عشق هم بلد نیستم .. " تو را دوست می دارم" ساده و صمیمی . من تنها همین را بلد هستم...! غم می بارد از حرفهایم.... با چتر بخوان نوشته هایم را..!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

خندیدن، خوب است . قهقهه، عالی است گریستن، آدم را آرام می کند اما... لعنت بر بغض
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

گر دلت گرفته .. سکوت کن .. .. این روزها .. هیچ کس معنای .. دلتنگی را نمیفهمد!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دستت می سوزد با سیگار ! به خودت می آیی؛
یادت می آید که دیگر ،
نه کسی است که از پشت بغلت کند
نه دستی که شانه هایت را بگیرد
نه صدای که قشنگ تر از باد باشد ...
اسم این "تنهایی" است
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

خیلی دیره وقتیکه تازه می فهمی اونی که از همه ساکت تر بود بیشتر از همه دوستت داشت،
ولی تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغیه.
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

 
دو قدم مانده به صبح
دو نفس مانده ز تاریکی شب
خبر از دلبر نیست
آسمان دل تنگم ابریست
‍‍‍پنجره بی تاب است
...پنجره غمناک است
گونه ی پنجره خیس افتادست
مرگ من نزدیک است
سوی چشمان ترم تاریک است
صبح امید تو را می خواهم
صبح امید تو را می خواهم...
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٠ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

باران کـه میبـارد…… دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود….. راه می افـتم … بـدون ِ چـتـر … من بـغض می کنـم ….آسمـان گـریـه .. . .
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

همه جا برف و یخ اما لیز خوردن بهونه ی تا دستانی رو که دوست داری محکم تر بگیری‎...
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

باران بهانه است...

 آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است...

 چه دعایی کنمت بهتر از این ؛

که خدا پنجره ای رو به اتاقت باشد....

 عشق محتاج نگاهت باشد

 عقل لبریز زبانت باشد

 ودلت وصل خدایت باشد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

از آدمای خودخواه و مغرور که فقط خواسته های خودشون رو میبینن بدم میاد

پ ن : بودن با بعضی آدم ها فقط وقت آدم رو تلف میکنه

پ ن : فهم و شعور چیز خوبیه کاش همه داشته باشن!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

داریـــم جایی زندگی میکنیم که هـــرزگی مــُـد ؛ بی آبرویـــی کـــلاس ؛
...
مستی و دود و تهمت تفریـــح . دزد بودن و گـــرگ بودن رمز موفقیت

وقتی به اینا فکر میکنم میبینم جهنم همچین جای بدیم نیست.
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

با آمدنت فریبم دادی یا با رفتنت؟

کاش تو را هرگز نمی دیدم،

تا همیشه سراغت را از فرشتگان می گرفتم؛
...
تا تلخترین شعرم را،

هرگز در گوش خدا نمی خواندم ...

کاش تو را هرگز نمی دیدم

آن وقت نه بغضی در گلویم بود؛

نه این دلشکستگی؛

و نه مشتی شعر ...
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

ای کاش دلم را خودت شکسته بودی تا آنکه غم تنهایی ترکش میداد...
بیچاره دلم که وقت بودنت هم تنها بود!!!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

لامصـب

چرا ساکت نمی شوی؟!

صدای نفس هایت ...
...
در آغوش او

از این راه دور هم آزارم می دهد!!

لعنتی ...

آرامتر نفس نفس بزن
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند ...
دندانساز راست می گفت: ......پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٠ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

با توام! چتر دلت را ببند... بگذار باران ببارد... خیس تر از این که نمی شوی...تو را آب برده است...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دنیای بیرحمیست چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

برای ماندنت قفس نساختم...
چون هوس بام دیگری را داشتی
فقط گفتم
برو همین و بس.......!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی!

فقراینه که تخت جمشیدو ندیده باشی و واسه تعطیلات بری آثارباستانی یونان وچین وببینی

فقراینه که ماشینتوروی خط عابرپیاده بذاری وبعدش بگی حالا مگه چی شده

فقراینه که آشغال ازماشینت بریزی بیرون وبعدش بگی با1آشغال من خیابون کثیف نمی شه!

پ ن :واقعا چرا بعضی از ما آدما چیزایی که برای خودمون میخوایم برای دیگران نمیخوایم؟ این از خودخواهیمون نیست؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هر رهگذری محرم اسرار نگردد ... صحرای نمکزار چمن زار نگردد.... هر جا که رسیدی رفاقت مکن ای دوست ... هر بی سر و پا یار وفادار نگردد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۸ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

عشق آدم را داغ می کند و دوست داشتن آدم را پخته می کند . هر داغی یک روز سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٢ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

سکوتِ من هیچگاه نشانه ی رضایتم نبود ...
من اگر راضی باشم با شادی میخندم !
سکوت نمی کنم ...
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٠ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
...به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

ای کاش انسانها همانقدر که از ارتفاع میترسیدند کمی هم از پستی هراس داشتند
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

تو پر از بارانی
من پر از بی برگی
تو پر از ابر بهار
من پر از دلتنگی

من بری از بر و بارم
تو پر از حسرت چیدن
من پر از نفرت رفتن
تو پر از شوق رسیدن

من پر از هوای مهرم
تو پر از آتش مرداد
من غروب زرد پاییز
تو طلوع سرخ خرداد

گرچه دورم از تو
تو به من نزدیکی
آتشت خواهم بود
من در این تاریکی

چشم امیدم را
بر تو من خواهم دوخت
هرم چشمانت را
هدیه کن  خواهم سوخت

 

شعر از : سیذارتا http://sizarta.blog.com

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

تو را آرزو نمی کنــــم...
هیـــچ وقـــت ،

تو را زمانی خواهـــم پذیرفت که خودت بیایی
با دل خود
نه با آرزوی مــن!!
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است .
پ ن: گاهی وقتا آدم نمیدونه چه کاری درسته چه کاری غلط!
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت ...غصه هم خواهد رفت

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

 

پ ن:٣...٢...١... لبخند!

                            

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

مُدام گفتی خیالت تخت من وفادارم !

و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم

برای عشق بازیِ تو با دیگری....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٩ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

برای همیشه یادت را فروختم...
داشتم با چنگ و دندان نگهش می داشتم...
اما آخرین دندانم هم شکست....

پ ن: تنهایی به آدم فرصت فکر کردن میده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۸ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هر آنچه خواستم نیامد به دست چون که بیگانه بودم به این دنیای پست پی آب بودم کوزه به دست چون که آب یافتم ، کوزه شکست

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٦ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

مرا دوست داشته باش.کم اما همیشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

من به باکره بودن قلب فاحشه ها و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم ... قلب فاحشه ها در حسرت عشق ابراز نشده و ذهن باکره ها اسیر موجی از غریزه های ارضا نشده........

پ ن:اینو یه جایی خوندم.بنظرتون چقدر درسته؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

قصه ی آن دختر نابینا را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

از تمام دنیا تنفر داشت ؛ََ


و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر بتوانم دنیا را برای یک لحظه ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر ، آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش را :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

 ***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی  »

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

همه ی فعل هایم ماضی اند،ماضی بعید،ماضی خیلی خیلی بعید.دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دیروز خیلی روز خوبی بود

روحیه م عوض شد

با ماشین یکی از بچه ها 4 نفری رفتیم پارک جمشیدیه

وقت ناهار چقدر خندیدیم.منکه نتونستم ناهار بخورم انقدر که خندیده بودم!

٩ صبح زدیم بیرون دیگه وقتی برگشتیم5 بعداز ظهر بود

جاتون خالی خیلی خوش گذشت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده‌ای را در آن باشد
هیچ‌کس اینجا گم نمی‌شود
آدم‌ها به همان خونسردی که آمده‌اند
چمدانشان را می‌بندند و ناپدید می‌شوند
یکی در مه
...
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی‌رحم‌ترین‌شان در برف
آنچه بر جا می‌ماند
رد پایی‌ست و خاطره‌ای که هر از گاه
پس میزند مثل نسیم
پرده‌های اتاقت را!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که زندگی را جز برای او وجز با او نمی خواهی !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دیگه داره حالم ازین جامعه بهم میخوره

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دلم درد می کند ........ انگار خام بودند، خیال هایی که به خوردم داده بودی !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هیچ گاه ندانستم باران پا جای پای تو می گذارد، یا این تویی که بوی خاک باران خورده می دهی....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

بلاخره تونستم برم سر کار!

چند روزه به اتفاق یکی از استادا داریم یه طرح نقاشی رو روی یکی از دیوارهای شهر میکشیم.

همین که عکسشو گذاشتم

فکر نمیکردم که انقدر سخت باشه.رفتن روی داربست بالای یه ساختمون چند طبقه و کشیدن نقاشی!!! اما در عین حال لذت بخشه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

اینگونه نگاه کنید...

مرد را به عقلش نه به ثروتش زن را به وفایش نه به جمالش دوست را به محبتش نه به کلامش عاشق را به صبرش نه به ادعایش مال را به برکتش نه به مقدارش خانه را به آرامشش نه به اندازه اش اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش غذا را به کیفیتش نه به کمیتش درس را به استادش نه به سختیش دانشمند را به علمش نه به مدرکش مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش دل را به پاکیش نه به صاحبش جسم را به سلامتش نه به لاغریش سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٩ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کس این جا به تو مانند نشد

هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند :…نشد

پ ن: این شعر مال فاضل نظری هستش که چند روز پیش مهمون یه برنامه تلویزیونی بود و آخر برنامه مجری بیت اول شعرو خوند خیلی ازین شعرش خوشم اومد به خاطر همین پیداش کردم و گذاشتم توی وبلاگم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

 سپیدی رنگ باخت

سیاهی نزدیک است

 پا به تاریکی میگذاری

 تابش را ندارم

لبخند میزنم

 اما...

ایستاده میمیرم...

مصطفی نقی پور 17-1-90

پ ن:خیلی عوض شدی دیگه اون آدم سابق نیستی. بین خودمون بمونه خودم میدونم چه خبره !!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

یه غمی توی وجودمه که چند وقته داره باهام دستو پنجه نرم میکنه

به هم ریختم

داره بارون میاد

یه گوشه دنج میخوام...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٦ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

سال نو داره میاد اما همه چیز عادیه.مثل روز های دیگه ی سال .اون حس متفاوت که سال های پیش داشتم امسال ندارم.

سال 89 هم تموم شد.

خیلی زود گذشت.

بهار همیشه شادی میاره.الان که دارم این پست رو مینویسم پنجره اتاقم بازه ،همین نسیم خنکی که داره میاد بهم امید روزای خوب رو میده.

براتون توی سال جدید  آرزوی موفقیت میکنم و سلامتی که از همه چیز بهتره.

عیدتون مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

خدایا ، تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم ، یکی از آن گریه های شیرین کودکیم را پس بده

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

از سالها تقویم میماند و از من استخوانهایی که تو را دوست داشتند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

اینم دومین کار نقاشیم

بلاخره تمومش کردم چند روز بود که میخواستم بذارمش تو وبلاگم امروز دیگه گذاشتم

چطوره؟!

این سایت نگارخونه رو هم فعلا بستن آخه یکی نیست بگه ماچه گناهی کردیم که تا یه اغتشاش میشه نگارخونه رو تعطیل میکنن!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

این مطلبو توی یکی از انجمن های تبیان خوندم جالب بود گذاشتم اینجا

تست احساسات


این تست از کتاب" کوکولوژی" اثر «تاداهیاکو ناگاوو» و « ایسامو سایتو» که بازی‌های جذاب و سرگرم‌کننده خودشناسی و روان‌شناسی را دربردارد، انتخاب شده این کتاب توسط چکاد سرامی و شاهین دهقان ترجمه شده است.
کوکولوژی (kokology) ترکیب دو واژه کوکورو (kokoro) به معنای ذهن، روح و احساسات در زبان ژاپنی و لوژی (logia) به معنای شناختن و مطالعه به زبان یونانی است.
مطالب و مباحث این کتاب برای هر فردی در سنین مختلف جذاب خواهد بود و به همین دلیل یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها در دو کشور آمریکا و ژاپن بوده است.





پرنده آبی

روزی پرنده ای آبی رنگ ناگهان از پنجره وارد اتاق شما میشود و در آنجا به دام می افتد.
چیزی در این پرنده شما را به خود جذب میکند و تصمیم میگیرید آن را نگه دارید.
اما روز بعد در عین شگفتی متوجه میشید رنگ پرنده از آبی به زرد تغییر کرده است.
این پرنده استثنایی دوباره تغییر رنگ می دهد و در صبح روز سوم به رنگ قرمز روشن در می آید و در روز چهارم سیاه رنگ است.




سوال؟

اکنون روز پنجم است، وقتی از خواب برمی خیزید این پرنده چه رنگی است؟

1. پرنده تغییر رنگ نمی دهد و سیاه باقی می ماند.

2. پرنده به رنگ آبی که در ابتدا داشت باز میگردد.

3. پرنده سفید می شود.

4. پرنده طلایی می شود.




جواب ها باید در همین 4 جواب بالا جستجو بشه و رنگ های دیگه مثل سبز ، بنفش ، زرد و بی رنگ مد نظر نیست.

خوب فکر کنید، هر وقت به نتیجه رسیدید پایین این ایمیل رو بخونید

با توجه به توضیحات بالا باید متوجه شده باشید که به هیچ وجه سرکاری نیست.
پس با احساس خودتون جواب بدید و بعد جواب رو ببینید!


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب تست شناخت احساسات :



پرنده ای که در اتاق شما بدام افتاد، نماد خوشبختی است، اما ناگهان تغییر رنگ داد و در شما دلهره و اضطرابی نسبت به ناپایداری خوشی و شادمانی بوجود آورد.
عکس العمل شما در این وضعیت نشان دهنده ی پاسخ شما به مشکلات و بلاتکلیفی ها در زندگی واقعی است.

1. کسانی که گفتند پرنده سیاه باقی میماند دیدگاهی بدبینانه دارند.

آیا شما باور دارید اوضاع هیچ وقت بهبود نمی یابد؟ به یاد داشته باشید همیشه پایان شبه سیه سپید است.



2. کسانی که گفتند پرنده دوباره آبی میشود خوش بین و عمل گرا هستند.

شما باور دارید زندگی ترکیبی از خوب و بد است و مقابله کردن و سرسختی نشان دادن در برابر این واقعیت سودمند نیست. مشقات و ناملایمات را با خونسردی می پذیرید و اجازه می دهید زندگی روال طبیعی خود را طی کند. این دیدگاه باعث میشود از تلاطم ناملایمات و سختیها با موفقیت بیرون آیید.



3. کسانی که گفتند پرنده سفید میشود در برابر فشارهای زندگی مصمم و خونسردند.

شما در زمان بحران وقت خود را در تردید و دودلی تلف نمی کنید اگر وضعیت بغرنج شود ترجیح میدهید جلوی ضرر را بگیرید و به دنبال راه دیگری برای رسیدن به هدفتان می گردید و در غم و اندوه گرفتار نمی شوید. این روش محتاطانه بدین معنی است که اوضاع بطور طبیعی بر وفق مراد شما پیش خواهد رفت.



4. کسانی که گفتند پرنده طلایی میشود ، بی باک و نترس هستند.

شما معنی بحران را نمیدانید برای شما هر بحرانی ، یک فرصت است. این جمله ناپلئون که گفته است «غیر ممکن ... ، این واژه فرانسوی نیست » درمورد شما صدق میکند. اما مواظب باشید این اعتماد به نفس زیاد ، مرز بین شجاعت و حماقت را از بین نبرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

امروز روز خوبی نبود

هنوز تابلوم تموم نشده

یه غمی توی وجودم هست که نمیدونم چیه

انگار دلم گرفته

احساس خوبی ندارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی ست که گدایی را قناعت بی عرضگی را صبر و این حماقت را حکمت خدا می دانند.. گاندی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

ای تمام فکر من در روز شب
ای همه هزیان من در سوز و طب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل به گل پنهان شده
آه ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگهایم چنان خون گمشده
در میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای قهر و ناز و خشم تو
ای بهشت دلکش موعود من
خون گرم زندگی در بود من
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جز تو کی دارم بجز تو گفتگو
ای بگوشم گوشوار آرزو
گرچه یاران غافلند از یاد من
از دل دیوانه ی نا شاد من
عشق تو چون در دلم باشد چه غم
چون که تا روز قیامت با توام
آه من دیوانه ام دیوانه ام
جز تو با خلق جهان بیگانه ام بیگانه ام
دوستت دارم تو می خواهی مرا
باز می ترسم نمی دانم چرا
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت
یا فرو بنشیند این سوز تبت
آه می ترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود
گر ز دریا قطره ای هم کم شود
مرغ دریا سینه اش پر غم شود
ای دلت دریای پاک و روشنم
مرغ بوطیمار ِ این دریا منم

پ ن:اگه کسی میدونه شاعر این شعر کیه به من بگه ممنون میشم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.


در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.

در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در
رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد
...
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا
سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود
.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت،
خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم
.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت
نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده
...
بیش از 450
سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.

یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از
همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده" نامیدند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٥ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

یک انتقاد سازنده, بهتر از هزار تعریف مخرب است.

((ادوارد مانه))

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٥ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

شبی به خلوت من از پی نظاره بیا
به چشمهای درخشان تر از ستاره بیا
اگر چو ماه به وقت سحر برون رفتی
به شب که تیره شود آسمان
دوباره بیا
دو گوش خویش به پروین و زهره آذین کن
به خلوت شب من با دو گوشواره بیا
به پیش جمع کلامی مخواه از لب من
به چشم من نظری کن به یک اشاره بیا
اگر که گریه ی ما را ندیده یی هرگز
شبی به خلوت من از پی نظاره بیا ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

پ ن:خیلی این شعر رو دوست دارم یه تیکه از شعر آبی خاکستری سیاه از حمید مصدق

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٦ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

راست میگن که آدم ارزش چیزی رو که داره وقتی میفهمه که از دستش میده

یادمه یه روزی تیم فوتبالمون به راحتی تیم های آسیا رو میبرد اما همین مطبوعات و بعضی برنامه های رادیو و تلویزیون درباره اون تیم و سرمربیش و رئیس فدراسیونش بد میگفتن

میگفتن این مربی در حد فوتبال ایران نیست!

از هر ایراد کوچیک یه کوه میساختن تا فدراسیون فوتبال رو ضعیف جلوه بدن.اون موقع تازه داشت فوتبال ایران رشد میکرد

بهشون تبریک میگم.میتونن حالا از باخت های پی درپی فوتبال لذت ببرن.

کسایی که از فوتبال چیزی نمیفهمن واسش تصمیم میگیرن و برای ریاست خودشون حاضرن هر بلایی سر این فوتبال بیارن

چوبشو هم این ملت میخوره

این باخت ها دست پخت اوناست

و همین طور اون رئیس سابق تربیت بدنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

چشمام  رو  روی هم میذارم تا نبینم چقدر عقبم!

بی خیالی مثل استامینوفن میمونه واسه بدنی که درد  میکنه

اما باید توی این فاصله که درد نداری یه فکری به حال مریضیت بکنی وگر نه این درد ممکنه انقدر پیش بره که تمام عمر توی وجودت بمونه

باید از نو شروع کنم با یه اراده قوی با روحیه خوب

از خدا میخوام کمکم کنه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد! مظلومیت خاصی دارد!

 باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!

 در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد!

نه پر و بال و ریخته اش!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

آنجا که قلبی می شکند، آدم ها سه دسته می شوند، عده ای دل را به در یا می زنند و باز هم عاشق می شوند. و عده ای رویای شهر عشق را برای همیشه از یاد می برند. ولی عده ای تا ابد در تردید می مانند.

پ.ن: به عنوان هم دقت کنید ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

کم روییم همیشه مایه ی دردسرم بوده

آزارم میده

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

خدایا دوست بدار آنهایی را که دوستمان دارند و نمی دانیم!
و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان داریم و نمی دانند.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دلگیرم

با اینکه دور و برم کلی آدم وجود داره اما احساس تنهایی میکنم

چیزایی میشنوم و میبینم که برام قابل توجیه نیست

تو این دنیا احساس غربت میکنم

کسی که با من همصدا باشه پیدا نمیکنم

از این جامعه و افکار مردمش احساس ترس میکنم

دلگیرم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

وقتی یه بار ازدوست ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

خسته ام...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دیروز که از بیرون اومدم دیدم از پشت پنجره یه صدایی میاد

پرده رو کنار زدم تا ببینم صدای چیه

چشمم افتاد به گنجشک کوچیکی که پشت پنجره نشسته بود و به زمین و چارچوب پنجره نوک میزد

از فرصت استفاده کردمو این عکس رو ازش گرفتم

گاهی وقتا که غذایی اضافه میاد پایین همین پنجره روی زمین براشون میریزیم اونوقت اینجا پر میشه از گنجشک

تو این فصل از سال که هوا آلوده میشه این بیچاره ها هم حال و روز خوبی ندارن

------------------------------------------------------

ای چراغ هر بهانه
از تو روشن از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون
سرخ گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

این ترانه و آهنگو خیلی دوست دارم تازه گیا گوگوش بازخونیش کرده

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٩ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

یادته..
هوا سرد بود و
خدا نزدیک
دلم پر بود و
جاده سنگین
صدایم میلرزید
خدا می خندید
چشمم می گرییست
خدا مرا میدید
هوا سرد بود و .......
....خدا نزدیک........

 

__________________________________________________________________

عکس از سروش ابراهیمی:

http://www.negarkhaneh.ir/profile.aspx?profile=soroush_m26

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٦ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

این روزا همش استرس امتحان دارم

کارای طراحی و نقاشیمو یکی یکی دارم میذارم تو سایت نگارخانه

اگه دوست داشتین یه سر بزنین:

http://www.negarkhaneh.ir/profile.aspx?profile=mostaffa_n

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

عطش نفس های گرم می کند عبور / نفس بادی ملایم می آید از دور / آری یار قدیمی / پائیز است / دنیای سبز طبیعت / هزار رنگ می شود / سایه سقوط دریا / هفت رنگ می شود / درخت جلوه می کند / باغ غمزه می کند / پائیز / افسونگری می کند / برگ ها زرد و سرخ و سبزش را / بر سر قدم های تو / بی ریا و بی ادعا / می ریزاند / و تو / چه بی اعتنا / بر روی برگ های خوش صدا / پا می گذاری / خش خش برگ های پائیزی / می نوازند / با خون بهاء / وجودشان / هدیه ای برای تو / پائیز / چه عاشقانه / برگ های رنگین را / قربانی تو می کند

 

_______________________________________________________________________________________________

پ ن: عکس و نوشته مربوط میشه به آقا یا خانم نادر علی. پروفایل ایشون در نگارخانه:

http://www.negarkhaneh.ir/profile.aspx?profile=naderali

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

زمان را
کاسه ای نیست
تا که لبریز شود
فضیلتی رونده دارد
بسان آب
و صراحت مکرری
بسان سال
اما
لحظه هایی
به وسعت نامریی یک خاطره
باز می گرداند آب را
به سرچشمه
و می برد دل را
به کهن سردابه ها
تا نوازش دهد
خاطرات بودنی قدیم را

پ ن: چقدر خوب گفته واقعا همینطوره

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
دل شکفتة مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

امشب رفتم گشتم یه عکس از کلاس دومم پیدا کردم

همین بهونه ای شد تا عکس های قدیمیمو یه دور نگاه کنم و خاطره های گذشته برام زنده بشه

چقدر خوبه آدم یه یادی از گذشته ها بکنه

اگه گفتین من کدومم؟!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

امروز رفتم کلاس نقاشی رنگ روغن ثبت نام کردم

وقتی رفتم سر کلاس چی دیدم؟!!!

معلم کلاس دوم ابتداییم

بهترین معلم دنیا!

اون موقع که ٨ سالم بود و میرفتم سر کلاس دوم ابتدایی فکرشم نمیکردم ١۴ سال بعد با معلمم هم کلاس بشم!

هنوزم مثل همون وقتا مهربونه!

چقدر جالب شده،هفته پیش هم یکی از هم کلاسی های اول ابتداییمو دیدم تو همون هفته یه کاری برام پیش اومد که رفتم محله ای که ١٣-١۴ سال پیش زندگی میکردیم

یعنی اتفاق بعدی چیه؟!!!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دیروز گذرم به محله قدیممون افتاد

قدم به کوچه های دوران کودکیم گذاشتم

یه خونه توی یه کوچه بن بست.تا ته کوچه رفتم ،وقتی پامو توی کوچه گذاشتم خاطرات ریز و درشت  بچه گیم زنده شد، دلم گرفت...

یادش بخیر توی همین کوچه دست داداش کوچولوم رو میگرفتم و میرفتیم مغازه تا خرید کنیم

همسایه هامون

دوستایی که داشتم ،باهم توی همین کوچه فوتبال بازی میکردیم

یه بار با توپ زدم شیشه یکی از همسایه هارو شکوندم !

حالا اون بچه ها کجان؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٩ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

امروز دانشگاه نرفتم

گفتم عوضش برم کتابخونه که یکمی به درسام برسم ولی اصلا دست و دلم به درس خوندن نرفت

کلی فکر توی سرم دارم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

خوشحالم که طرز فکرش عوض شده

بعضی تجربه ها بهای سنگینی داره

اما اگه یه درسی بشه واسه زندگی آینده ارزشش رو داره  به شرطی که اشتباه ها مدام تکرار نشه

خیلی  ها اشتباه میکنن اما متوجه نیستن و اشتباهاتشون رو دوباره تکرار میکنن

مطمئنم کسی که باهاش صحبت کرده آدم با فهم و شعوری بوده

امیدوارم که تغییر در حد حرف نباشه

شاید هم این کامنت مال همون آدم فهیم باشه!نمیدونم شاید ،ولی این حرفارو قبول دارم

زبون آدما میتونه بهتر بچرخه اتفاقا کار آسونیه اما وقتی بهتر چرخیدن زبون اثری روی طرف نداشته باشه آدم مجبوره با طرفش مثل خود طرف صحبت کنه یعنی به زبون خودش حرف بزنه تا متوجه بشه

باید اعتماد کنی تا اعتماد ببینی ولی  وقتی تو اعتماد میکنی و طرف با کاراش مدام تورو بی اعتماد میکنه چه واکنشی باید نشون بدی؟وقتی یه چیزایی بهت ثابت میشه مطمئنا اون موقع نمیتونی بی تفاوت باشی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٧ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

گاهی وقتا آدما با حرفاشون آدمو از کاری که در حقشون کردی پشیمون میکنن و به این نتیجه میرسونن که ارزش دلسوزی رو ندارن

شاید بهتر بود براش مینوشتم گریه کن گریه قشنگه...

مهم نیست

اصلا مهم نیست

نفرت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

دیگه سر کار نمیرم

انقد به بچه هایی که با هم بودیم عادت کردم که دلم نمیومد دیگه نرم

ولی خوب چه میشه کرد هر اومدنی یه رفتنی هم داره دیگه

دارم به پی سی نزدیک میشم!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

فکر میکنم تند رفتم

خوب نمیتونم ساکت بشینم و ببینم اون اشتباه های خودشو ندیده میگیره و همش منو مقصر میدونه

در حالی که شروع اشتباه ها از طرف اون بوده

به هر حال ترجیح دادم اون پست رو پاک کنم .دل خوشی ازش ندارم اما نمیخوام به خاطر حرفای من اشکاش سرازیر بشه

حرفام تند بوده ولی کاش به حرفام فکر کنه

کاش یکم انصاف داشته باشه و برای یه بارم که شده خودشو جای دیگران بزاره

منو درک کنه

کاری که هیچوقت نکرد

میدونم که این پست رو میخونه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

یه روز یه لره بود، کریم خان زند
ساده زیست ، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.

.

 

 

 

یه روز یه رشتیه.. ! -
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد …

 

یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،

یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و … !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم .. ؛
خیلی خوش می گذره

این مطلب رو توی یه وبلاگی خوندم دیدم بد نیست اینجا بذارم تا همه ببینن

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()


بذار خیال کنم هنوز ، ترانه هامو میشنوی

 هنوز هوامو داری و ، هنوز صدامو میشنوی

بذار خیال کنم هنوز ، یه لحظه از نیازتم

اگه تموم قصه مون ، هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز ، پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگیات ، غروب که میشه یاد من می افتی

بذار خیال کنم منم ، اون که دلِت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی ، پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری ، اون که هنوز همنفسه

بذار خیال کنم منم ، اونی که بودنش بسه

بذار خیال کنم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

هرکی بخواد میتونه توی قلب تو بشینه

خوب به خودت نگاه کن فرق منو تو اینه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

تردید خیلی چیز بدیه

قرار گرفتن سر دوراهی نداشتن تجربه  و گرفتن تصمیم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

منم و چندتا قناری با یه زندگی ساده

یه درخت بید و سایه ش

همینم واسه م زیاده

منم و یه آشیونه

که فقط اسمش یه خونه ست

یه نهال گل نداده

همینم واسه م زیاده

منم و یه گلدون گل

روی تاقچه ی اتاقم

شده این گلدون کوچک وسعت تمام باغم

نه گله از بیش و از کم

نه گله از دل پر غم

دوست دارم همینی که هست

با تمام اشتیاقم

 

پ ن : خیلی خوبه آدم از مال دنیا دل بکنه معمولا یه همچین آدمایی خیلی بخشنده هستن یعنی لارجن!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

شبای رفتن تو شبای بی ستاره ست ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست

دیشب که این آهنگو گوش دادم دلم برای قدیما تنگ شد

چه آرزو هایی داشتم ولی حالا روزای زندگیم داره یه جور دیگه رقم میخوره

دلم اون روزای خوبو میخواد

کاش میشد برگردم به گذشته و زندگیمو یه جور دیگه بسازم

دلم میخواد زندگیمو تغییر بدم

یه خونه تکونی حسابی

اما اراده ای نیست

انگیزه ای نیست

سردرگمم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

گاهی ظواهر انقدر فریبنده میشن که آدم نمیتونه درست رو از غلط تشخیص بده

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

ای آشفته خوابهای من

برای دیدنتان

پیر شده ام

این روزها

سر بر بالین که می گذارم

سیاهی وجودم را فرا می گیرد

شکسته شده ام از این خوابهای دیده و نادیده

از این اندوه

که دیگر بر شبهایم هم سنگینی می کند

آن وقت ها

خدا زیر بالشم بود

سپید بود دنیا

سپید بود اندوه

سپید بود زندگی

دوست داشتن

دشمنی

و خشم

آن وقت ها

سپید بود خدا

این روزها دلم وان یکاد می خواهد

دلم خدای زیر بالشم را می خواهد.


پ ن: دلم مسافرت میخواد

پ ن:همین روزا از این کار میام بیرون اصلا به درس هام نمیرسم  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

کاش آدما با کارهای اشتباهشون باعث بی اعتمادی طرف مقابلشون نشن ...


نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

فکرم خراب شده.

اصلا فکرشم نمیکردم یه روز به این حال و روز بیفتم

شاید نباید بعضی آدما رو سرزنش کرد

شاید تنهایی باعث میشه یکی با هرجور آدمی رابطه برقرار کنه شاید هرکسی تو این شرایط قرار بگیره ولی...

ولی نمیدونم چی باعث میشه وقتی یکی رو دارن و میگن دوستش دارن قید دومی یا شاید چندمی رو نزنن

کاش یکی جوابمو بده

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

امروز یه روز خیلی خوب بود

خدایا هیچوقت این احساس خوب رو ازم نگیر

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٥ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

یه آسمون آبی سقف اتاق منه شب های من پر خورشید مثل روزام روشنه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

به قول بعضیا خدا در همین نزدیکی ست!

به خدا سپردمشون

بهتره دیگه بیشتر از این خودمو درگیر مسائل این آدم های بی اهمیت نکنم

ضرر رو از هرجا جلوشو بگیری منفعته!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

بلاخره این ای دی اس ال ما هم بعد از 9 ماه وصل شد!فکر کنم مخابرات یه پورت خالی واسمون زایید!!!خدارو شکر راحت شدم از دست این دیال آپ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

عجب هواییه امروز.همونجوریه که من دوست دارم.کاش بارون بیاد و همه غم و غصه های دلم رو بشوره
ببار ای بارون ببار...

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات ()

این روزا خیلی وقت کم میارم

هم کار  هم دانشگاه

باید آب بندی بشم!

امیدوارم این آب بندی شدن به قیمت عقب افتادن درسم تموم نشه

یه جاهای خالی تو زندگیم احساس میکنم

یه کسی  که بهم دلگرمی بده

یه کسی که بهم روحیه بده

دوستم داشته باشه

دوستش داشته باشم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()

همه چیز تموم شد

نمیدونم امروز یه روز سیاهه یا سفید

اما احساس تنهایی میکنم

یه مدت طول میکشه تا عادت کنم

از خدا میخوام کمکم کنه تا آینده رو خوب رقم بزنم

برای همه آرزوی موفقیت میکنم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات ()


Design By : Pichak